مردی دست و پا بسته از هر سمت معلق در آسمان آویزان شده و هر آن طنابها را محکمتر میکشند و او احساس درد را بیشتر لمس میکند و دو دست از هم کشیده میشود و پاها از یکدیگر باز شدهاند و او بیشتر احساس رنج میکند،
به بیضهاش وزنهای سنگین با زنجیر بستهاند و هر لحظه بیشتر احساس رنج و درد را با گوشت و تن حس میکند،
آنقدر آن جسم سنگین است که درد فراوان به مغز استخوانش میرسد و آنقدرها سنگین نیست که بیضهاش پاره شود لیک فشار میآورد
تا انتهای توان کشیده شده است، مرد سرگردان در هوا، فریاد میزند و از فرط درد چشمانش خیس میشوند و جسم سخت از دو سو داغ و گداخته شده به پهلویش اصابت میکند و با صدایی مهیب و بلند شدن بوی ضخم گوشتش، درد و رنج را به جان فدیه میگیرد و رنج را بیش از پیش لمس میکند
زیر سرش کمی پایینتر از آنجایی که آویزان شده دیگی پر از آب مذاب در حال گداختن است و گرمایی جانفرسا را به صورتش باز پس میدهد و گهگاه غلغل آن آب مذاب باعث میشود تا قطرهای گداخته به رویش بریزد و صورتش بسوزد و ذوب شود
حتی قطرهای به درون چشمش ریخت و با درد بسیار مایعِ درونی چشمش خارج شد و درون دیگ مذاب افتاد و مرد با گوشت و جان رنجش را کشید و چند دقیقه بعد بار دگر چشم تازهای بر جانش بیرون زد تا دگر بار طعمهی قطرات مذاب در دیگ آتش شود
از دو سمت دو جلاد ایستاده، یکی در دستش شلاقی آتشین است و دیگری شلاقی آغشته به میخ و شیشه
مرد سوخته و جان بر کف داده در آتش و عذاب خداوندی هر دم این فرمان خدا در گوشش زمزمه میشد:
آری این فرجام توست و من اینگونه امر کردم، این سرنوشت توست، این خواستِ توست، این امر ماست و تو تنها فرمانبردار
پاشا،
طنینی در گوشش از دوردستها میآید و هر از چند گاهی او را به خویشتن میخواند
نامش را به یاد خود انداخت، این نام من است
پاشا، من سوختهام، من عصیانگرم،
و امروز در عذاب خداوندی اسیر ماندهام،
تازیانه بر جان لمس میکرد و بلند فریاد میزد:
پاشا، پاشا
من باید خاموش نمانم، من فرمانبردار نبوده و نخواهم بود
من در برابر زشتیها خواهم ایستاد و در برابر همهی ناملایمات از خویش و دیگران دفاع خواهم کرد
سرنوشت من به دست خودم رقم خواهد خورد
میسوخت و رنج میکشید و زیر لب زمزمه میکرد:
کسی یارای رقم زدن سرنوشت برای من را نخواهد داشت و من پیروز خواهم شد
از جای بر خواهم خواست
سرنوشت و زندگی من خاموشی نیست
فریاد است، برخواستن است
آری سرنوشت من دلنوشتِ من است
آن چیزی است که به آن باور دارم، برای آن جان میدهم و درد میبینم لیک ذرهای عقب نخواهم نشست
سر تعظیم به زشتی و ظلم فرو نخواهم برد که یگانه منجی من و تمام جانداران تنها آزادی است
اوست که یارای زندگیِ آرام بخشیدن خواهد داشت، اوست که به من مدد میرساند تا خود و دیگران را از شر تمام زشتیها برهانم
بخشیدن،
نه هیچگاه بخشیدن کلامی نیست که در مخیله من بگنجد،
همهی دنیا کسب کردنی است
باید به هر راه که شده برای هدف تلاش کرد و از پای ننشست
پاشا در میان رنج دیدن با خود فکر میکرد و سخن میگفت، به دنبال راه حل بود و با خود نغمههایی از آزادی را زمزمه میکرد
آری او در دنیای پیشین هم آزاده بود و تمام عمرش را صرف مبارزه با کژیها و ظلمها کرده بود و در راه رسیدن به جهان آرمانی از همه دنیایش گذشته بود و هیچگاه در دنیا از این هدف والا دور ننشسته بود
در میان این شکنجهها حتی با دیدن رنجهای بسیار نیز ذرهای از هدف والایش که همانا آزادی بود دور ننشست و در فکر و ذهنش به دنبال طریقتی بود تا آدمیان را بیدار کند و دگرباره در جهان خدا راه چارهای بیندیشد و آزادی را به آدمیان هدیه دهد
در میان این شکنجهها و غرق شدن در افکار، حرفهای خدا در گوشش طنینانداز شد که در آن روز قضاوت به او گفت:
به تو سرنوشتی میدهم تا عبرت تمام جانداران و انسانها شوی
تو را عذابی خواهم داد تا دیگر موجودات ببینند و بدانند پاسخ نافرمانی از خدا چه خواهد بود
تو رنج میبینی و همگان یارای آن خواهند داشت تا تو را در حال عقوبت دیدن ببینند و از عذاب دیدنت، عبرت بگیرند
این صدای خدا در گوش پاشا زنگ میزد و او را بیشتر از پیش به خویشتن فرا میخواند،
آری راه چاره در همین است، آدمیان میتوانند مرا در حال شکنجه ببینند یعنی آنها در خیالشان مرا میبینند و من باید این فرصت را محترم بشمارم و در این حال با آنان سخن بگویم و آنها را از خواب طولانی بیدار کنم
اما چگونه؟
چگونه باید به میان رؤیا و فکر آدمیان رفت؟
آیا خدا آن را دستور میدهد و یا همواره در یاد و خاطره آنان هستم و تنها باید خود را هویدا کنم؟
و شاید تمامیِ اینها در اختیار خودم باشد و اگر نباشد هم باید بتوانم آن را در اختیار بگیرم
آری در این دنیا هیچچیز نیافتنی نیست
و پاشا در میان درد و رنج در میان خون و شکنجه و عذاب، باز هم بر آن شد تا بتواند به رؤیای انسانها گام بردارد و آنها را از این خواب بیدار کند،
پاشا در میان شکنجه تلاش کرد، فکر کرد و سرانجام توانست به این مقصود برسد و تمام این پیروزی از قدرت ذهنش بود،
آنقدر در این کار مهارت یافت تا توانست به میان رؤیای بهشتیان رود و گاه به میان رؤیای جهنمیان
لیک این اتفاق به مرور و به طول تلاشهای بسیار او بود و کمکم در آن قدرت یافت تا به جایی رسید که بتواند هر لحظه به رؤیای هر کدام از انسانها که میخواست برود و با آنان سخن بگوید و این طریقت تازه در برابر پاشا بود تا به هدف والایش که همانا آزادی بود ره یابد.
در میان آتش و خاکستر، میان سوختن و فریاد زدن، در میان تمام دردها،
در برابرِ چشمانت پاشای رنج دیده ظاهر است
در بدن میلههای داغ دارد و از هر سو شلاق میخورد و جسم وارانهاش غرق در خون و عذاب میشود، گاه خاکستر است و گاه گوشت و خون سوخته
در میان تمامیِ این رنجها رو به تو سخن میگوید، نجوا میکند و فریاد میزند:
برخیز،
از رنج و عذاب خدا نهراس که این دیوانگیها به دست و من و تو میتوان پایان یافت
جهنمیان در آتش و درد با تعجب به پاشا مینگریستند و نمیدانستند که او کیست
او کیست که در آتش رنج میبیند و حال فریاد آزادی سر میدهد؟
آیا او همان شیطان است؟
و یا دستآویزی از سوی خدا تا پاسخ او را بشنود باز هم او را کیفر دهد و چه بسا بیشتر از پیش به رنج بکشاند و در این درد غوطهور سازد
جهنمیان سیهرو آشفته در برابر پاشا فریاد بر میآوردند و از او دوری میگزیدند فریاد برائت سر میکشیدند
نالهکنان میگفتند:
این حق ماست و خداوند باریتعالی باید ما را بدین گونه شکنجه کند که ما لایق این درد و رنجیم و پس از این رنجها از مهر و لطفش شامل حال ما خواهد کرد
پاشا دیوانهوار میانِ رنج و عذاب فریاد میزد:
به پا خیزید،
فریاد بزنید که این خاموشی شما را به قهقرا خواهد برد، باید حق را بستانید
مثال همان دنیای پیشین، این دنیا نیز اینگونه است، باید تلاش کرد و فریاد زد، باید جنگید و از پای ننشست
باید گفت و گفت
و دوباره حکومتی برای آزادی جانداران بنا کرد
پس بیایید در کنار هم با اتحاد و قدرتی عظیم این ظلم جاودان را پایان دهیم
این گفتارهای پاشا بود که هر روز هر ساعت به گونهها و اشکال مختلف به جهنمیان بازگو میشد و همیشه پاسخ آنان توأم با ترس بود، لیک پاشا هیچگاه از پای ننشست و پس از آنها به میان افکار بهشتیان رفت تا با آنان نیز رو در رو شود
بهشتیان با دیدن پاشا در حال سوختن و رنج دیدن به یکباره شوکه شدند و نگاههایِ دنبالهداری به او کردند
او کیست؟
چرا تا این حد در حال شکنجه شدن است؟
و پاشا که کلامی نمیگفت و تنها شکنجه میشد و از گفتن باز میایستاد و دیدن این حال نزار در برابر بهشتیان آنها را به یاد آن صداهای گاه و بی گاه و رعشه آور میانداخت
برخی میتوانستند از شر این دیدن رهایی یابند و به گوشهای بخزند،
برخی با ترس و تردید نگاه میکردند و عدهای لعن و نفرین میفرستادند
پاشا به سخن آمد و آرام با بهشتیان سخن گفت:
ای نیکوکاران، ای خدا شناسان
آیا این ظلم خداوندی نیست؟
آیا این رنج دیدن انسانها و این جهنم از زشتی و ظلم خدا نیست؟
و فریاد بهشتیان بر لعن و نفرین او
آیا این زندگی روزمره و تکراری تمام خواسته و هدف شما از زندگی بود؟
آیا خوبی کردن در خوب زیستن و آزار نرساندن نیست؟
چه سیل زیادی از انسانها که همواره خوب زیسته و به دیگران آزار نرساندند و تنها به خاطر انکار و فراموشیِ خدا در حالی مشابه مناند
آیا میدانید شما که در این آرامگاه در آسایش لمیدهاید چه بسیاری از انسانها در درد و رنج جان میسپارند و جان میدهند و میسوزند و فریاد و شیون سر میدهند؟
و به راستی آیا این خدا جلاد و ظالم نیست؟
نباید از او تخت و تاج ستاند و آزادی به همگان فدیه داد؟
پاشا بیامان در هر ثانیه به فکر و خیال جهنمیان و بهشتیان میرفت و بارها و بارها با آنان سخن میگفت
از خدا و جهنم، آتش و قیامت و عذاب الهی،
او به آزادی و بیداریِ انسانها کمر همت بسته بود، هر چند همواره در درد و عذاب بود لیکن حتی لحظهای هم آرام ننشست و این پایان کار او نبود،
پاشا در این فکر بود تا راه و طریقتی تازه در راه اهدافش بجوید
چندی بود به این فکر افتاده تا با فرشتگان سخن بگوید و پس از تلاشهای بسیار به میان فرشتگان رفت و آنان که سالیان درازی بود رنج و عذاب و شکنجهها دیده بودند از دیدنش هیچ تعجب نکردند و پاشا لب به سخن گشود:
فرشتگان، شما سالیان سال بی هیچ عذر و بهانه خدمت خدا کردید
شما را چون بردگانی به دنیا آورد تا حمد و ثنای او گویید
قدرت فکر و عمل را از شما ستاند و همه عمر خدمت او کردید
آیا وقت آن نرسیده تا بپا خیزید و حق خود و آزادی را از او بستانید؟
آیا این خدا ظالم نبود و شما را تنبیه و تحقیر نکرد؟
آیا نباید فریاد بزنید و حق خود را از این جلاد بستانید؟
و فرشتگانی مغموم که گویی فریاد در گلو ماندهی سالیان درازشان را از زبان دیگری میشنیدند، مات و مبهوت به او مینگریستند و تمام واژگان را از سر آغاز تا به پایان دوره میکردند
و پاشا هیچ زمان باز نایستاد و تمام لحظاتش را صرف سخن گفتن با جهنمیان، بهشتیان و فرشتگان کرد تا آنان متحد شوند و بیدار