از چندی پیش بود که با شنیدن نام باغوحش از یکی از دوستان همهی وجودم هیاهو شده بود تا این بنای عظیم را از نزدیک ببینم،
دوستان مدام از این جای اسرارآمیز میگفتند، از حیوانات قویهیکل و عظیمالجثهای که سرتاسر عمارت را پر کردهاند، از زوزههای گرگان تا نعرههای شیرها تا بازی خرسها و فیلهای غولپیکر و منی که هیچ بار در زندگی به جز در جعبهی جادو از این حیوانات عظیمالجثه چیزی ندیده بودم تمام وجودم هیجان شده بود تا یکبار هم که شده این موجودات عجیب را به چشم ببینم
دوستان موضوعات فراوانی از این رفتنها میگفتند، قصههای بسیاری میبافتند و برای من ده یازده ساله شنیدن چنین افسانههایی شوق بسیاری به بار میآورد،
مثلاً یکی از دوستان میگفت در رفتنش به باغ وحش صحنهی دریده شدن انسانی را به دست یکی از حیوانات وحشی دیده است و یا دیگری میگفت مبارزهی میان دو حیوان همه را مبهوت خود کرده بود و یا داستانهای بیشماری از مارهای بزرگ و سرکشی که یکدیگر را میبلعند و خلاصه این داستانها آنقدر برایم از دنیای ناشناختهی شهر حیوانات حیرت آفرید تا بر آن شوم، پدر و مادر را مجاب به رفتن به این لانه کنم،
خواستهام را با آنان در میان گذاشتم و پدر طبق معمول سرش آنقدری شلوغ بود که نشنیده از کنارم رد شود و حتی به خاطر نسپارد من به او چه گفتهام و باز باید دست به دامان مادر شد، گفتم و او شنید از داستانها و افسانههای باغ حیوانات گفتم و هر چه از دوستان شنیده بودم را چندی برابر به خورده مادر بیچاره دادم، او هم که خود تا کنون به باغ حیوانات نرفته بود پر شوق به من و لبهای من چشم میدوخت تا از بازیهای عجیب حیوانات برایش داستانسرایی کنم، بعد از شنیدن دنیای تازهای که برایش ترسیم کرده بودم، بادی به غبغب انداخت و به طوری که به من بفهماند زیاد هم برایش این دنیای سر به مهر مانده مهم نیست گفت:
عزیزم باید نمرهی خوبی در درسهایت بیاوری تا پدر را راضی به رفتن کنم،
گویی نه آنکه خویشتن در آرزوی دیدن این دنیا چندی پیش دلش غش و ضعف میرفت، پاسخ به چنین مکر و حیله حربهای در خور بود،
گفتم شرط به جایی است پس تا آوردن یک نمرهی خوب شما با پدر موضوع را در میان بگذار و من هم با آوردن نمره بساط رفتن را فراهم خواهم کرد، او رفت و من پس از چندی به اتاق رفتم و از زیر تشک رختخوابم، نمرهی بالایی که چند روز پیش گرفته بودم را بیرون کشیدم به آن چشم دوختم و با خود گفتم این کلید رسیدن من به این باغوحش حیوانات است، تصمیم گرفتم چندی بعد به طوری که مادر و پدر شک نبرند این نمره را به آنان نشان دهم تا بساط رفتن فراهم شود و اینگونه هم شد
به آنان نشان دادم و قرار بر آن شد که آخر همان هفته به دیدار باغ حیوانات برویم، دل در دلم نبود، مدام به بیرون از خانه و به میان همسالان میرفتم به آنان از این خبر خجسته میگفتم، گاهی اوقات برایشان لاف میزدم که قبلاً رفتهام، گاهی مواقع با اکراه نشان میدادم که به اصرار پدر و مادر میروم و به آنانی که صمیمیت بیشتری نسبت به آنها داشتم از هیجانم میگفتم و سرآخر روز موعود فرا رسید
دست در دست پدر و مادر به جایی دورتر از محل زندگی کمی دورتر از شهر رفتیم، مدام در طول مسیر از پدر و مادر میپرسیدم کی خواهیم رسید،
پدر با بیتفاوتی میگفت چندی بعد و مادر بعضی اوقات با قربان و صدقه و دادن میوهای در دستم آرامم میکرد، دوباره زمان میگذشت و باز من کلافه جویای زمان رسیدن میشدم، آنقدر این بازی ادامه پیدا کرد تا پدر برآشفته فریاد زد،
میرسیم، ساکت باش دیگر،
همین فریاد کافی بود تا تمام شادی رفتن به یأس و درماندگی بدل شود، اما مدام با خود تکرار میکردم حال زمان ناراحتی نیست، امروز با دنیایی از نشناختهها رو در رو خواهی شد، امروز چیزهای تازهای خواهی دید، نگذار تا کسی مانع شادی امروزت شود، همینطور هم شد، درست است که در کل مسیر دیگر با هیچکدامشان حرفی نزدم و به قولی با آنان قهر کردم اما به محض رسیدن به باغ حیوانات و اعلام آن از سوی مادر که در طول مسیر بعد از قهر من هم چندین بار با تعارف تنقلات سعی در آرام کردن فضا داشت، ورق برگشت، بوسهای از پشت سر به گونهی پدر زدم و فریاد کشیدم، بالاخره رسیدیم،
سراسیمه از ماشین پیاده شدم و به سوی درب ورودی باغوحش هجوم بردم، حتی ثانیهای هم برای داخل شدن قرار نداشتم، همهی وجودم خواهشی برای دیدن حیوانات بود، آن تصویرهای در جعبهی جادو آیا حقیقی بود،
آیا همهشان حضور داشتند؟
مارها، گرگها، شیرها، ببرها، خرسها و الا آخر،
آیا همه در کنار هم بودند؟
در حالی که همهی وجودم پر از سؤال بود، با نگاه عبوس مرد دربان رو در رو شدم که از من تقاضای بلیت ورودی کرد، من هم که گیج و هاج و واج بودم با پرخاش گفتم آمدهام تا حیوانات را ببینم، گفت باید بلیت تهیه کنی
با پرخاش گفت، پدر و مادر این بچه کیست؟
پدر که کمی دورتر بود با دیدن این صحنه عصبی شد، به هیچ وجه دوست نداشت تا در جمع آبرویش را ببرم، آمد و تشر زنان گفت
ذرهای امان بده، الآن داخل میرویم و بعد بلیت تهیه کرد و با هم داخل شدیم، دوباره تلخکامی به سراغم آمده بود، دوباره تشر پدر فریادهایش، نگاه غضبآلودش، اما باز هم با خود تکرار کردم که امروز روز شادمانی است، روز کشف و اکتشاف است، پس باز غصه را از خود دور کردم و به محض وارد باغوحش شدن به سمت اولین خانهی در برابر هجوم بردم، دست پدر و مادر که مرا صفت به خود گرفته بودند پس زدم و به سمت لانهی سبز رنگ در برابر حرکت کردم، صدای مادر در گوشم طنین میانداخت که مواظب خودت باش، خیلی دور نشو و مدام حرفهایی را زمزمه میکرد، اما من گویی هیچ از آنان نمیشنیدم و تنها در پی دیدن جهان حیوانات بودم
چشم دوختم به خانهی مخروطی شکلی که در برابرم بود،
به رنگ سبز ارغوانی با روکشی از برزنت، به شکل چادرهای بنا شده در بیابانها بود، هنوز نگاهم به خانهی مخروطی تمام نشده بود که خود را درون کلبهی سبز رنگ دیدم، انبوه بیشماری از آدمیان گرداگرد شیشهای بزرگ را گرفته بودند،
سقف چادر بلند و بزرگ بود و شیشههای حصار کننده تا سقف بلندش را فرا میگرفت، جمعیت زیاد بود و من با این قد کوتاه و قامت خرد در برابر آنان حقیر میآمدم و تاب دیدن شیشه و اندرون آن را نداشتم، خود را به هر زحمتی بود جلو میراندم تا به شیشهی محصور کننده نزدیک شوم،
پس از تقلاهای بسیار خودم را نزدیک به شیشه کردم، حال آنکه در این بین چند باری نزدیک بود تا خفه شوم و چندین بار غر و لند از مردمان مشتاق در برابر شیشه شنیدم، سرآخر با هر تلاش که بود به جنب شیشه رسیدم و در میان شیشه بزرگ و محصور کننده دو مار بزرگ و تنومند را دیدم،
دو مار غولآسا خیلی بزرگتر از آنها که در جعبهی جادو چند باری دیده بودم،
به هیکل تنومندشان چشم دوختم، دور تا دورشان را خزهها و برگها و چمنهایی فرا گرفته بود یکی در سویی کز کرده بود و آن دیگری خود را در میان چوبی که مثال شاخه درختان بود به حصر برده بود،
به چشم آدمیان نظر میانداختم و میدیدم چگونه با ولع بسیار به آنها چشم دوختهاند، کودکان گاه و بیگاه چشمها را میبستند،
زنان دستهای مردان را به صفتی میفشردند و مردان گویی هیچ ترسی از مارهای غولآسا ندارند به شیشه گاه و بیگاه ضربهای میزدند،
اما مارها بیتاب و توان در گوشهای خزیده بودند، توانی برای مقابله با این جماعت بیشمار نداشتند، نه حرکتی، نه به این سو آن سو رفتنی، گویی در خلأ محبوس شده بودند، هیچ حرکتی نمیکردند و چشمهایشان را بسته بودند، شاید مرده بودند، شاید نمیخواستند ببینند و شاید…
آدمیان گاه و بیگاه ناله میکردند، غر میزدند از بیتحرکی آنان گلایه میکردند و در رأس آنان مردانی قرار داشتند که به شیشهها ضربت میزدند، همین گلایهها باعث شد تا یکی از آدمیان به داخل شیشه برود، همه نفسها در سینه حبس شده بود، تقابل او با چنین موجودات عظیمالجثهای برای همه غیر قابل تصور بود، اما او بیهیچ ترس و اضطرابی خود را به آنان نزدیک میکرد و با چوبی که در دست داشت به مارهای غولآسا ضربه میزد،
مارها بیهیچ عکسالعملی سر در خویش فرو میبردند و مردان بیرون شیشهها با ضربههای محکمتر مرد را وادار به حرکات بیشتر میکردند، او هم باز ضربه میزد، چوبدستی بلندش را به تن آنان میزد آنقدر بر این کار ادامه داد تا سرآخر یکی از مارها که بر روی تنهی مصنوعی درخت نشسته بود به خود تکانی داد، با تمام خستگی و بیتوانی خودش را به حرکت در آورد و از انسانها دور شد، اما همین حرکت کوچک او بس بود تا جماعت پشت شیشهها نیمخیز شوند، فریاد و هلهله سر دهند و برخی از ترس برابر دیدگان را بگیرند، اما من به چشمانش چشم دوخته بودم،
نگاهش میکردم، به چشمان دردمندش نگاه میکردم و کلافگی را از نگاهش میخواندم، آرام خود را تکان داد و به گوشهای دورتر خزید، باز چشمانش را دنبال کردم و با نگاهش به من فهماند که از دیده شدنش کلافه است، از حصر و در قفس ماندنش بیزار است،
به من فهماند که اگر طالب زندگی هستم از آنجا دور شوم لااقل او را نبینم، به نظارهاش ننشینم و از اسارتش شادمان نشوم، همه را با همان نگاه دردآلودش به من فهماند و خویشتن را به گوشهای خزاند،
با همان تکاپو و تقلا که خود را به نزدیک شیشه رسانده بودم از آنجا دور شدم، رفتم تا به دوردستها سفر برم، به سراغ دیگر حیوانات بشتابم،
رفتم و از آنجا دور شدم، رفتم تا به قفسی بزرگ رسیدم، آنجایی که پرندهای را به بند کشیده بودند، او نادم و نگران بر درختی نشسته بود، چشمانش به اشک خون میدید، به اشک میبارید و دریاچهها را از خون سیراب میکرد، نگاهش کردم، گفت
اگر طالب زندگی هستی به دردهایم چشم ندوز و از من دور شو،
اما ماندم و دنیایش را به نظاره نشستم، مردمان به او چشم دوخته بودند و او مدام اشک میریخت، شاید میخواست به سیلاب اشکهای روانش رودخانهای بسازد، شاید میخواست طوفان کند، شاید میخواست این جماعت بیشمار را از خویش براند و در درد خود لابه و مویه سر دهد،
متصدی زندان او، زندانبان گردن کلفتش به مردمان روی کرد و به آنان گفت،
این بوف نالان چندی است که همراهش را از دست داده است، از آن روز تا کنون همواره اشک میریزد و ناله سر میدهد،
مردمان به او چشم دوختند و زنان به همسرانشان نگاه کردند،
زندانبان گفت از بعد از آن حادثه هیچ جفتی را برای خود برنگزیده است، هر که را به سویش آوردهایم باز هم در تنهایی و سکوت مانده است، مدام اشک میریزد و یاد و خاطرهی همسر را گرامی داشته است،
دوباره به چشمان پر دردش چشم دوختم، اشکها را نظاره کردم، اشک ریخت و بر من خواند،
او از غم و درد اسارت جان باخت، برایش لالا میخواندم به بسترش میگفتم که این روزگار تلخ به پایان خواهد رسید، دوباره پرواز خواهیم کرد و آزاد خواهیم بود، اما او در درد جان داد و مرا به تنهایی گذاشت مرا وانهاد و از من دور شد، تو طالب زندگی باش و قفسها را بشکن،
گفت و باز اشک ریخت، از دردهایش گفت و باز درد ریخت و هیچکس نشنید و همه باز به چشمان دردآلودش چشم دوختند و باز تخمه شکستند از تنقلاتشان خوردند و گهگاه به یکدیگر طعنه زدند، از او دور شدم که طالب زندگی بودم
باز هم قفسها بود، بیشمار زندانها که بیشمارانی را به حصر در آورده بود، از دور صدای مادر را شنیدم که در پی من است
خواستم بازگردم تا به او از خویشتنم خبری برسانم، اما میان من و او باز هم حصاری بود، حصاری که در آن پرندهای را دوباره به بند در آوردند، پرنده آرام و نجواکنان به گوشم خواند:
آیا مادرت دل نگران تو است؟
تا خواستم پاسخ دهم، گفت:
فرزند من هم نگران من است، ما به نگرانی مردهایم، او را دریاب و از بودنت مطلعش ساز که این درد جانکاه و مرگالود است،
گفت و فریاد زدم، مادر آرام شد و دورتر رفت اما او آرام نبود و باز ضجه زد، گفت از همهی دورترها برایم لابه کرد، از دور شدنش از پرواز، از حصر و زندان از بالهای شکستهاش گفت، از پرواز بر آسمانها خواند، از بیشمار کودکان که چشم بر اسمان دوختهاند تا ذرهای نان به کامشان دهد، گفت چگونه در رنج در انتظار ذرهای غذا ماندهاند، از من پرسید:
آیا آنان زندهاند؟
چشم به زمین دوختم و هیچ نداشتم، بالهایش را گشود و پرواز کرد، گفت:
از پریدنم خوشت آمد، میخواهی کارهای فراتر کنم، میخواهی برایت به رقص درآیم، میخواهی ساعتها سرگرمت کنم، هر چه میخواهی خواهم کرد، اما میتوانی از کودکانم چیزی بگویی، میتوانی خبری از آنان به من دهی میتوانی خبر سلامتم را به ایشان دهی، گفت و باز بال گشود، او نگشود که همهی پرندگان برای رنجش بالها گشودند، طاووسها از دوردستها به یاد هم جانشان بال گشودند و گفتند بیا و از دیدنمان سیراب شو، بیا و زیبایی ما را دریاب، ما پرواز نمیخواهیم به بند در آمده برایتان کنیزی خواهیم کرد، اما پاسخ مادر عقابها را بده به بازها و شاهینها بگو که فرزندانشان سالم و سلامتاند، بگو بعد از به چنگ افتادنشان آمدند دوپایانی که آنان را سیراب کنند که آنان را در امان بدارند و یا آنان را هم بردند و فروختند، خریدند و کباب کردند، خریدند و بازیچه ساختند ما که بازیچهایم به رقص ما چشم بدوز و آرام باش و این دیوانگان را آرام کن که دست از گردههای بیتوان ما بدارند که در مانده در پی جرعهای آزادی فرزندان به کام مرگ میرویم،
دیوانهوار در درد، سر به خود میلولیدم از آنان دور شدم، رفتم تا دیگر از درد آنان نشنوم، رفتم تا دورتر جایی از بودن این حیوانات لذت برم، از در قفس ماندنشان، از حصر و رقصشان، از بازی و دریدنشان، رفتم تا به پای شیر رسیدم،
شیر برخاست و یالهایش را افشان کرد، گفت:
اگر طالب زندگی هستی به من چشم ندوز که این شیر بییال و کوپال است، او را به اسارت بردهاند، در بند کشیدهاند تا زندگی را از جانش دور کنند، چه باید کرد، طالب غرشهای جان من هستی، اما توان شنیدن نالههای مرد درماندهای را داری؟
چشمانم به چشمانش دوخته بود، گفتم نعره بزن فریاد کن، من برای لذت بردن آمدهام، گفت پس بنشین و به نعرههایم جان بسپار، آنجا که دریدند را به نظاره بنشین، آنجا که به حریمم آمدند را به خون دل ببین که چگونه شیر را بیحرمت کردند، خانهاش را به آتش کشیدند، به اسارت درآوردند، به بند کشیدند و با چشم بسته به جانش شلیک کردند، به بالای جنازهاش رقص شوق کردند و درس شجاعت دادند که ما را دریدهاند، کسی گفت ما به خون و خونخواهی و درد دیگران نمیدریم و یارانت فریاد زدند ما به هر درد میدریم و فاتحانه به تخت شاهی خواهیم نشست، گفتند ما پادشاه جنگل را دریدهایم، فریاد زدم:
من پادشاه نیستم و جنگل بی پادشاه است، اما آنان دریدند و پادشاه شدند برای غصب تاجی آمدند که وجود نداشت که پادشاه نداشت پس سر بیتاج را بریدند، زن شاه را ربودند و درد را هدیهی خانههایمان کردند،
مرد زن ربوده چه فرجام خواهد داشت؟
به نعرههایم گوش سپار که امروز درد دلم درد دریدن همسرم است، به چشم دیدهام چگونه در برابر مردی زنی را سلاخی کردهاند و حال نعره میزنم، از این تاج که خواهانش نبودم، ایکاش این دیوانگان به پیش میآمدند و طالب تاج میشدند تا با دستهای خود تاج به سرشان نهم، تاجها را بشکنم و فریاد بزنم من پادشاه نیستم من تنها طالب زندگیام، پس اگر طالب زندگی هستی چشم از من بردار و به ما نگاه نکن که ما مأمن درد و رنجیم
از او چشم ربودن باز هزاری به درد نشستهاند، هزاری به درد زن و شوهر به درد فرزندها به درد مادر و پدران به درد رفقا و دوستان همه به درد نشستهاند و در این شادمانی آدمیان هزاری رنج بردهاند تا ما شادی کنیم، برقصیم و پایکوبی کنیم، باید پای کوبید باید شادی کرد پس دیوانهوار پای کوبیدم شادی کردم و به زمین و زمان جستم،
به سوی قفس میمونها رفتم تا در این شادی با هم برقصیم، آنان هم دیوانه شده بودند، آنان هم دیگر چهره بر زمین میساییدند،
وا مصیبتا ما به آنان میمانیم، ما شبیه این دوپایانیم و حال همهی جنگل به آنان رو کرد و گفت شما از دوپایانید، به مثال آنان به زخم ذهن میدرید و به حربه و پستی بر جای پای آنان نقش نگاشتهاید، پس میمونها دیوانه شدند، پایکوبی کردند و با من رقصیدند، باز رقصیدیم و دیوانهوار به جای ماندیم، آنان اشک ریختند و من هم اشک ریختم، هر دو کلاه انسانیت را از سر برون دادیم پاره کردیم و فریاد زدیم و دوباره رقصیدیم، باز به پایکوبی همه را سر مست کردیم که این آدمیان اینگونه میخواهند پس هر چه شمایل بود برایشان کردیم تا شادمان شوند، به سوی لانههایمان هجوم بردند، یکایکمان را به بند کشیدند، کودکان را از مادر و همسران را از پدر جدا کردند و باز رقصیدیم و دم بر نیاوردیم، باسن به هوا بردیم و باز رقصیدیم تا شادمان شوند شاید دست از سر دیگران برداشتند اما نکردند و باز به بند کشیدند، پرندگان را از پرواز گرفتند، جهندگان را از جهیدن ربودند، ماهیان را از شنا کردن دزدیدند و پستان به دهان مادران دریدند، باز هم کشتند و باز هم خوردند و به سرآخرش زندان ساختند تا در بند به ضجهها و نالهها شادمان شوند و حال در این دیوانه سرای آدمیان آمدهام تا لذت ببرم، شادمان شوم برقصم و پرواز کنم،
بالها را بریدهاند تا شاید به جای آنان ما پرواز کنیم، پاها را بریدهاند تا شاید به جای آنان ما راه برویم و لبهایشان را به اشک آورده تا شاید ما به جایشان بخندیم، پس خندیدم در برابر قفس ببرها و گرگها خندیدم و آنان زوزه کشیدند، از در برف ماندنشان گفتند، از تورهای بزرگ بر جانشان راندند، گفتند چگونه به حصر آمدند و چگونه اسیر شدند، گفتند چگونه به زخم شلاق جانشان خونین شد، گفتندکه به جان خریدند و گفتند در آرزوی رام کردنشان انسان همه را کشت و آتش زد، از درد گرسنگی گفتند، از شکنجه و عذاب گفتند و باز هم به زوزه همه را خواندند، یکی آرام نشسته بود، هزاری دورش را گرفتند و برای زنده ماندش از زندگی خود گذشتند، از غذای خویش گذشتند، یکی در درد میسوخت که آدمی به جانش تازیانه زده بود، همه از گرسنگی مردند تا او زنده بماند و آدمیان باز آمدند تا همه را یکسره بدرند و باز گرگها زوزه کشیدند و فریاد زدند،
ببرها را به دارو آرام کردند، آرام و بیجان آنقدر بیجان که حرکتی نکنند، آخر کودکان آدمی از فریادهای آنان میترسید، آخر آدمیان از بودن آنان دهشت میکرد، پس آنان را به قرص و دارو و دوا آرام کردند تا به جنازههای بیجانشان آدمیان چشم بدوزند و آدمیان بر خویش ببالند که مالکان جنگل را به حصر در آوردهاند
اما آنان هزاری گفتند ما مالک بر هیچ نیستیم همهی صاحب شدن از آن شما اشرفان، شما صاحب بمانید و ما را در همین زندگی رها دارید اما انسان مالک همهچیز بود پس آنان را به بند در آورد و در رنج زنده نگاه داشت تا همهی کودکان در وحشتی دور شده از جانشان که حیوان در بند آرام و جنازه مانند است از بزرگی انسان به خود غره شوند و به فردایی دور همچنین دیوانهای دوباره سر برون آورد
در راه رفتن و دیوانگی لانهای از قفس بود که خرس قهوهای بزرگی را در آن به بند کشیده بودند، آرام بر دو پایش میایستاد، شلاق به آسمان میرفت و او آرام توپ را بر دستانش میگرفت، صدای شلاق شنیده میشد رعشه به جانم افتاده بود، خرس آرام بی آنکه چیزی بگوید توپ را میچرخاند و به چشمانم چشم دوخته بود و من به جایش اشک میریختم، از صدای شلاق به تنم درد میراندم وای چندی بر جانت کوفتهاند، چندی تو را دریدهاند، چه با تو کردهاند که اینگونه به درد در برابر این دیوانگان میرقصی، او میرقصید و توپ را تکان میداد و به من چشم دوخته بود
من به پیش رفتم در حالی که آدمیان بسیار به قفس او چشم دوخته بودند توپی از یکی از کودکان ربودم و در حالی که اشک میریختم توپ را بر دهان بردم چرخیدم تا آنان مرا نظاره کنند، چندی از جان پر درد او نگاه بگیرند که تنش به شلاق نگاههای دنبالهدار آنان میسوزد، کسی مرا ندید و باز با شلاق به جان او کوفتند و باز نگاه کرد،
آرام نگاه کرد و به نگاهش به جان سوختم در خود شدم به خود لعن دادم و به گونه و انواعم، فریاد زدم، ای جغد دانا من طالب زندگیام اما نه از این دیو رویان بد صفت، نه از این دیوانگان بد طینت، من از اینان نیستم نمیخواهم دوپا باشم، نمیخواهم برپا راه روم به دو زانو نشستم و چهار دست و پا راه رفتم، جغد نالان گفت:
طالب زندگی، زندگی را برای همگان دریاب
همانگونه که بر پای و دستانم راه میرفتم به چالهای در اعماق خاک رسیدم که زندانی در خویش داشت، او را هم به بند در آورده بودند، عظیم بود و بزرگ فیلی با هیبتی زیبا و محصور کننده، گرسنه فریاد میکشید، به چشمانم چشم دوخت و گفت:
ای طالب زندگی گرسنهام، میدانی درد گرسنگی چیست، میدانی نخوردن چیست، چشم به زمین دوخته بودم که دیوانهای به سویش رفت، رفت تا او را سیراب کند، از تهمانده و گنداب به خوردش داد، داد تا او را سیراب کند، چیزی بود نارنجی رنگ به شکل خمیری بد شکل و مردابگون، به کامش بردند و به ظرف چندی همه را قی کرد، فیل قی کرد و فریاد زد، گرسنهام،
گرسنه بود و جماعتی از دورتر او را سیراب کردند، به شلاقهای دردناک سیرابش کردند، ضربه زدند، ضربهها به آسمان رفت به تنش چسبید، سوخت آتش گرفت و بر آسمان ضجه زدم، آتش گرفتم به دردش سوختم، پیش رفتم در دل این دوزخ آدمیان به پیش رفتم بیزار بودم و از همهچیز گریزانم،
پدر نبود مادر هم نبود، هیچکس نبود، تنهای تنها بودم و حال که هیچکس در کنارم نیست فریادهای نالهوار حیوانات را میشنوم،
آیا کودکانمان سلامتاند؟
آیا پدرم زنده است؟
آیا او را بند در نیاوردهاند،
در بند بود، همه در بند بودند، دیدم که چگونه همه را به بند کشیدهاند تا برایشان خوش رقصی کنند، دیدم که چگونه به طول همهی سالها هر که به دست آمد را به بند کشیدند و حال پدر را به بند در آوردند به تازیانه زدند و کوفتند، سوخت و خاکستر شد، به آتش کشیده شد و مادر به جانش سوخت، سوخت که همه از حیوان و حیجان به سوختن بودند و من به آتش خویشتن را سوزاندم تا اگر دوباره برخاستم اینبار نه انسان که جان برآیم و همه را در برگیرم برای زندگی همه بیندیشم، بنگارم بجنگم بمانم و تا آخرین نفس طالب زندگی باشم نه برای خویشتن که برای همهی جانداران هر که جان دارد و والاترین ارزش نزدش همان جان غرق در آزادی او است.