در شهری خاموش و سرد که آپارتمان‌هایی بلند تمام سطح آن را ‏پوشانده در قلب یکی از این خانه‌ها زنی تنها زندگی می‌کرد، شاید ‏به ظاهر و در اولین دیدار او اصلاً تنها نباشد خانه‌اش را نه تنهایی ‏که دو فرزند و شوهری که همراه همیشگی او هستند پر کرده او ‏سالیان درازی است که در میان افکارش به تنهایی زندگی می‌کند ‏تمام روزها و شب‌هایش را در میان همین شهر و حتی بسیار ‏کوچک‌تر در میان همین خانه می‌گذراند، در خاطرش نیست چند ‏سالی است که این زندگی را ادامه می‌دهد شمار روز و شب‌ها از ‏خیالش دور شده آن‌قدر این روزها را در ذهنش تکرار کرده که ‏گاهی نمی‌داند ماهی از آن گذشته و یا سالی، حتی برخی روزها ‏شمار ایام هم از خاطرش دور می‌شود و دو روز را با هم به اشتباه ‏می‌گیرد.‏
گویی از همان بدو تولد در همین خانه بوده و فراتر از این را تا ‏کنون ندیده است، دیوارهای خانه همانند میله‌های آهنین در برابرش ‏نقش می‌بندند و درِ خانه‌ای که دروازه‌های سیاه‌چالش است، روزها ‏و شب‌ها در افکارش همسر را زندانبان همین زندان دیده است شاید ‏از نظر خیلی دور به چشم آید که این همسر فداکار و وفادار که همه ‏زندگی‌اش را برای او و فرزندانش صرف کرده مثال زندانبانی ‏باشد.‏
هرکس از دور زندگی آنان را ببیند به این زندگانی پر از آسایش و ‏آرامش غبطه می‌خورد، اما در میان خاطر زن تمام این زندگانی ‏همان قفس و زندان است، روزهای پرتکرار که سرآغاز و انتهایش ‏همه و همه مثال یکدیگرند همه‌اش را بارها و بارها دوره کرده تا ‏تکرار همان سرخط نخستین و همان صفحه اول باشد، خودش ‏چندین بار در افکارش بارها به این نتیجه رسیده که زندگی‌اش به ‏مثابه داستانی است که نویسنده‌ای یک صفحه از آن را نگاشته و ‏برای ادامه دادنش حال و حوصله چندانی ندارد.‏
همه‌چیز از همان صفحه اول شروع و باز در همان صفحه اول ادامه ‏پیدا می‌کرد، صبح‌ها از خواب برمی‌خواست بساط صبحانه‌ای ‏مفصل برای فرزندان و شوهر تدارک می‌دید.‏
فرزند!‏
شاید او از همان روزهای نخست زندگی مشترکش بارها و بارها ‏اذعان کرده بود که طالب داشتن فرزندی نیست و یا شاید گول ‏همان داستان تکراری و همان گفته‌های میان جعبه جادویی را ‏خورده بود که بچه نمک زندگی است و با وجودش زندگی را ‏خوش‌رنگ‌تر و پررنگ‌تر می‌کند.‏
همان جعبه جادویی که بیشتر روزش به تماشای آن می‌گذرد و این ‏جعبه افسونگر در گوشه‌ای از خانه است که هر روز بی‌محابا بی‌هیچ ‏برنامه قبلی روشن می‌شود، همان لحظه‌ای که در حال تدارک میز ‏صبحانه است تا آن زمانی که به خواب ‌می‌رود و صدای آن به ‏گوش می‌رسد و مریمی که خیلی حوصله ندارد تا تماماً در اختیار ‏جعبه جادویی بنشیند و بیشتر مایل است در میان کارهای روزانه‌اش ‏تنها به صدای آن اکتفا کند.‏
شاید به شنیدن این صداها معتاد شده شاید این همه تنهایی را از او ‏به ارث برده و شاید تنهایی‌هایش را با آن جعبه جادویی سهیم ‏می‌شود تا کمتر این احساس کشنده را لمس کند.‏
آخر چرا تنها؟
این سؤالی است که نه فقط دیگران که خودش هم به درازای تمام ‏عمر از خویش می‌پرسد.‏
او که تنها نیست در کنارش دو فرزند با جنسی جور یک دختر و ‏پسری که خیلی هم او را دوست دارند و همسری که از همه ‏زندگی‌اش گذشته و برای سعادت آن‌ها به سختی تمام روز را کار ‏می‌کند، ‏
اما مگر او کار نمی‌کند؟ ‏
مگر تمام جوانی و زندگی‌اش را در حال کار کردن در همین خانه ‏نگذاشته؟
شاید از دید شوهرش کارهای او خیلی هم با اهمیت نباشد، اما ‏کیست که صبح‌ها بساط صبحانه را می‌چیند و با ظرافتی تمام ‏ناهاری تدارک می‌بیند، رخت چرک‌ها را می‌شوید و چه و چه ‏می‌کند.‏
تمام مسئولیت کارهای خانه با اوست اما چرا تا این حد احساس ‏تنهایی می‌کند؟ چرا هیچ غم‌خوار و یاوری ندارد تا گهگاه که ‏دلش کاسه‌ای از خون می‌شود در کنارش بنشیند برایش ساعت‌ها ‏حرف بزند، درد و دل کند چرا تمام حرف‌ها و درد و دل‌هایش را ‏به طول تمام عمر در برابر آینه‌ای قدی با خود مطرح کرده! و ‏گهگاه برای همدردی دستی به سر و روی خویش کشیده، حتی ‏بارها دوستان خیالی در ذهن پرورش داده و با آن‌ها هم‌کلام شده ‏است.‏
چقدر زود بود شاید هم خیلی دیر، آن روزها که پسر کوچکش با ‏دوست خیالی هم‌کلام می‌شد و پدر او را به سختی مورد مواخذه ‏قرار می‌داد، اما مریم با او همدردی می‌کرد و در جستجوی ‏هم‌کلامی با دوست خیالی او بود، هرچند این را هرگز به زبان ‏نمی‌آورد که مبادا مورد بی‌مهری دیگران قرار گیرد و تهمت‌های ‏ناروایی به سویش روان شود، اما در خلوت همیشه خود را محق ‏می‌دانست و حالا چند صباحی می‌شد که بسیار با آن دوستان و هم ‏بحثان خیالی هم‌صحبت می‌شد. ساعت‌ها حرف می‌زد درد و دل ‏می‌کرد و باز جواب‌هایی می‌داد و می‌شنید.‏
میز صبحانه کامل بود و باید بچه‌ها را از خواب بیدار می‌کرد یادش ‏نمی‌آید چند وقت پیش بود که بچه‌ها را با بوسه از خواب بیدار ‏کرده هر چه که بود امروز حوصله این کار را نداشت و تنها با ‏خطاب قرار دادن نام کودکان طالب بیداری و برخاستن آن‌ها بود، ‏چقدر برایش کسالت‌آور و بی‌روح بود این صبح تازه، چه کار ‏عبث و بیهوده‌ای به نظرش می‌آمد این سماجت خورشید که هر ‏روز رأس ساعتی مقرر از خواب برمی‌خیزد و چهره بر آدمیان ‏می‌گشاید؛ اما پس از گذشت لحظه‌ای در ذهن چه هم‌آوایی و ‏هم‌نوایی با خورشید کرد و باز به یاد خود افتاد که چگونه هر روز ‏صبح از جایش برمی‌خیزد، بساط صبحانه را علم می‌کند و رخ به ‏سوی خانواده می‌گشاید و آنان را بیدار از خواب کرده آماده رفتن ‏به دیاری دیگر می‌سازد.‏
اما خودش به دیاری دیگر نمی‌رود و ادامه روزش را هم در همین ‏بیغوله سپری می‌کند، چقدر فاصله صبحانه تا ناهار برایش تکراری ‏می‌آمد باز همان راه، همان پختن و شستن‌ها و باز هم به دور یک ‏میز جمع شدن و باز هم همان حرف‌های تکراری عبث، همه و همه ‏برایش دور کردن همان دفتر قدیمی و خواندن همان داستان گذشته ‏بود، در میان این روزمرگی باز هم خانه را از چرک و کثیفی تمیز ‏می‌کند و با دستمالی در دست گرد و خاک می‌زداید از رخت و ‏لباس خانه و باز هم همان تکرار مکررات و میز ناهاری چیدن که ‏در پیش میز شام دیگری است.‏
باز هم با همان پختن‌ها و همان شستن‌ها همه و همه او را به این ‏خاطر می‌اندازد که تکرار این‌ها همان روز گذشته است بعضی ‏وقت‌ها زمان درازی به ساعت خیره می‌شود، تقویم به دست ‏می‌گیرد و گذر زمان و روزها را در تقویم گم می‌کند بارها شک ‏می‌کند که این روز چند روز از سه روز پیش گذشته و در این برزخ ‏به هیچ پاسخ درستی نمی‌رسد.‏
صدای فریادهایی از خیابان به گوشش می‌رسد، در بالای این ‏آپارتمان بلند هم آن صداها قابل شنیدن است، گوش تیز می‌کند و ‏خود را به لبه پنجره می‌رساند از بالا مسجدی که کمی دورتر از ‏آن‌ها بود را می‌بیند گلدسته‌های سبز رنگ بزرگی دارد، چند باری ‏را برای عزاداری و سوگواری میان آن مسجد رفته است و پیرزنی ‏که در آنجا کار می‌کند را می‌شناسد و قبلاً با او هم‌کلام شده بود.‏
بعضی‌اوقات بالأخص همان روزهای اول خیلی به آن مسجد سر ‏می‌زد و به آدمیانش حسد می‌برد و زندگی آنان را سراسر تحول و ‏تغییر می‌دید اما با ریز شدن هر چه بیشتر و در نظر گرفتن مسجد و ‏مسجدیان بر زندگی آن‌ها هم سوگ خورد و باز همان دفتر پر ‏تکرار را در برابر دید اما امروز تکرار سال گذشته بود نه روز ‏گذشته، چقدر فاصله بین این تکرار به فاصله یک روز و آن تکرار ‏یک‌ساله برایش زود گذشته اما به بطنش هر دو یکسان و یکتا به ‏گرداگرد هم می‌گذشتند و او تنها نظاره‌گر این چرخش بود.‏
اما برای این شهر خاموش و بی‌روح شاید این تکرار سالانه پر از ‏تغییر و طریقتی تازه باشد.‏
صدای طبل‌ها را می‌شنود جماعت بی‌شماری که حالا در میان ‏مسجد و برخی بیرون‌تر از آن با طبل‌های بزرگ می‌نوازند و شروع ‏این ماه خون ماه عزا را ندا می‌دهند.‏
گوش می‌دهد، نگاه می‌کند بر سروصورت کوفتن‌ها و ناله ‏سردادن‌ها را، چهره‌اش غمگین و افسرده‌تر از کمی پیش‌تر است ‏بغضی بزرگ راه نفسش را گرفته و تاب بالا و پایین آمدن نفس را ‏از او ربوده است و با بانگ حسین مظلوم این بغض در گلو مانده ‏می‌ترکد و های های گریه می‌کند و شیون سر می‌دهد، به طول ‏تمام روزگارانش اشک می‌ریزد، در همین حوالی صدای درب خانه ‏به گوشش آشنا آمد پنجره را بست به میان دستشویی رفت به آینه ‏نگاه کرد چقدر پیر و شکسته‌تر شده است دیگر از آن‌همه شیطنت ‏و زیبایی هیچ خبری نبود چهره‌ای تکیده و افسرده، موهایی نامرتب ‏و ناموزون، صورتی چروکیده و خسته آرام بر خطوط دور ‏چشمانش نگاه برد و مسیر حرکت آن‌ها را تعقیب کرد که صدایی ‏بلندتر او را به خود آورد به‌سرعت آبی به‌صورت زد اشک‌ها را ‏پاک کرد و خود را آماده رویارویی ساخت.‏
می‌خواست بازهم درون و بیرونش را تفکیک دهد سالیان درازی ‏می‌شد که کسی از درون و بیرون مریم مطلع نبود شاید برونی ‏شادمان و پرحرف داشت اما به درون سالیانی بود که ساکت و تنها ‏مانده، همانند تنهایی زیادی که همیشه آن را حس می‌کرد و از آن ‏عذاب می‌دید و درد می‌کشید، لیک هیچ‌گاه حرفی به میان ‏نمی‌آورد.‏
درب را باز کرد دو کودکش در برابرش بودند آن‌ها را محکم در ‏آغوش کشید و بوسه‌بارانشان کرد و در میان این عواطف باز هم ‏به دریای فکرهایش غوطه‌ور شد، ‏
آیا من مادر خوبی هستم؟ ‏
آیا وظایفم را خوب انجام داده‌ام؟ ‏
مگر نه اینکه هر آنچه آنان خواسته‌اند را مهیا کرده‌ام، ‏
آیا برای آنان ذره‌ای کم گذاشته‌ام؟ ‏
در میان افکارش شادی پسرش را ‌دید با هیجان زیاد از مردمان ‏بی‌شمار پایین آپارتمان و درب مسجد می‌گفت از فریادها و بر ‏سروصورت کوفتن‌هایشان از اشک‌ها از زنجیر زدن‌هایشان؛ و در ‏همین بین باز هم خواسته چند روز پیشش را به زبان می‌آورد.‏
مادر، قولی که داده‌ای را برایم انجام خواهی داد، آیا آن زنجیر را ‏برایم می‌خری، می‌خواهم به مراسم بروم؟
مریم باز هم به فکر فرو رفت یاد آن ضجه‌ها مرثیه‌ها، یاد آن ‏روزهای پیشین یاد بچگی‌هایش افتاد، ‏
چند سال است که در این خانه زندگی‌ام را سرکرده‌ام؟
بعضی‌اوقات حتی ثانیه‌ای هم کودکی‌اش را به خاطر نمی‌آورد و ‏نمی‌دانست اصلاً کجا بزرگ شده فقط و فقط در میان فکرهای ‏بیشمارش، گهگاه رده‌های کم‌رنگی از کودکی را به خاطر ‏می‌آورد، ‏
فریادهای پدر، فرارهای او از این صدا، اما آیا این‌ها خاطره بود یا ‏زاییده خیالاتش؟ ‏
خودش هم نمی‌دانست تنها همین خانه را به خاطر می‌آورد همین ‏دیوارها همین پنجره و آن بالکن کوچک اما دل‌نشین، خلوتگاه ‏آرام و ساکتی که دوست نداشت آن را با کسی شریک شود، ‏
خواسته فرزندش را با اشاره ممتد سر کناری گذاشت و خود را به ‏همان بالکن رساند.‏
خلوتگاهی بکر که در دوران کلافگی به آنجا پناه می‌برد ‏ساعت‌های درازی می‌نشست و کتاب می‌خواند و شاید بیشتر اوقات ‏فقط آن را ورق می‌زد، از روی متون یک‌به‌یک کلمات را ادا ‏می‌کرد اما معنی واژگان برایش نامفهوم بود شاید بعضی‌اوقات در ‏میان کتاب خواندنش کتاب تازه‌ای، داستان جدیدی به ذهنش ‏می‌رسید از روی آن خط‌ها خوانده بود اما داستان درون ذهنش هیچ ‏ربطی با آن نوشته‌های چاپ شده در کتاب نداشت.‏
چای داغی می‌نوشید و غرق در افکارش باز به جهان پیرامونش ‏می‌نگریست، همه‌چیز را عبث و پرتکرار می‌دید.‏
اوایل این‌گونه نبود در ابتدای راه، زندگی خود را پر از تکرار و ‏گذراندن یک روز و تکرار روزهای بیشمار نمی‌دید و در عوض پر ‏از شور و نشاط زندگی را به حساب می‌آورد و گهگاه زمانش را در ‏پی کنجکاوی زندگی دیگران می‌گذراند و تمام وجودش پر از ‏رشک می‌شد به زندگی فلانی، فلان فامیل و دوست و خویشاوند و ‏بعد به فلان شخصیت مشهور و معروف در دنیا و کمی بعدتر به ‏فلان شخصیت بزرگ تاریخ، اما کم‌کم این موضوعات هم برایش ‏رنگ باخت و دیگر آن جذابیت سابق را نداشت آن‌ها هم زندگانی ‏پرتکرار و بی‌سر و تهی داشتند. از نظرش همه مثل خودش در همین ‏برهوت و این بیابان بی‌آب و علف گیر کرده‌اند، هیچ‌گاه از ‏افکارش با دیگران صحبت نمی‌کرد و همیشه چهره‌ای معقول و ‏قابل‌لمس برای دیگران از خود می‌ساخت، زیرا تجربه این ‏صحبت‌ها و درد و دل‌ها را داشت، به سرعت انگ دیوانگی بر ‏پیشانی می‌خورد و از هم‌کلام شدن با دیگران هراس پیدا می‌کرد ‏چند صباحی شده بود که دود سیگار کمی به زخم‌هایش التیام ‏می‌بخشید.‏
التیامی که به دور از چشم فرزندان و همراهش انجام می‌گرفت با ‏حرص به سیگارش پک می‌زد، یاد واژه همسر افتاد بازهم نام او در ‏ذهنش تداعی شد.‏
بیژن!‏
یاد آن روزهای دیرین افتاد آن همه عشق و هیجان، مریم و بیژن!‏
چقدر در دلش قند آب می‌شد وقتی نام او را می‌شنید، چه جوان ‏لایق و زیبایی به چشمش می‌آمد. چشمانی سبز، موهایی روشن ‏چقدر دوستش داشت. برای هم‌کلامی و در کنار او بودن حاضر بود ‏از همه زندگی‌اش بگذرد و در انتهای این مسیر راه را برای رسیدن ‏به او هموار دید و با این وصال سالیان را به گذر برد.‏
باز هم از سیگارش کام گرفت و فکر کرد، بارها خود را مواخذه ‏کرد و حکم به بد بودن خودش داد. به بی‌چشم و رو بودن، هزاران ‏بار خود را در ذهن محاکمه کرد، می‌گفت از زبان بیژن، از زبان ‏خودش، از زبان دادستان، از زبان همه و همه
فقط خودش مقصر بود بیژن که گناهی نداشت او آرام بود معقول ‏بود، همیشه سر کار می‌رفت و همه تلاش زندگی‌اش برای آسایش ‏او و بچه‌ها بود. حالا دیگر بیژن آن جوان لایق نیست موهایش ‏ریخته، صورتش پر چین و چروک شده در میان آن سر بی‌مو همان ‏اندک موهای باقیمانده هم به جای گندمین بودن به سپیدی رفته و ‏هیچ از آن طراوت باقی نمانده است.‏
آیا این همه دوری و این شکاف فقط به خاطر تغییر سیما شکل ‏گرفته بود؟ ‏
مریم بارها به خود متذکر می‌شد که همه این‌ها از کوته‌نظری ‏اوست، اما خوب می‌دانست که غوطه در این تکرار و زندگی ‏انسانی از او تا این‌سان چنین موجودی ساخته هرچند او از چیزی ‏دریغ نمی‌کرد. نه برای همسر و فرزندان و نه برای دیگران همیشه ‏به شوهر و فرزندانش محبت می‌کرد، آنان را در آغوش می‌گرفت ‏و همه و همه جانش برای خدمت آنان بود. ‏
دستش سوخت،
آتش سیگار به دستش رسید آن را به پایین در میان کوچه انداخت ‏از بالا حرکت آن را تعقیب کرد و آرام به درون اتاق خوابش آمد ‏درب بهارخواب را بست، ذره‌ای عطر به اتاق و پس از آن به ‏خودش زد، چند باری میان آینه لبخند زدن را تمرین کرد و ‏توانست ذره‌ای بخندد آرام از اتاق خارج شد و پیش خانواده‌اش ‏بازگشت.‏