جشن والانشینان است، آنان که جهان را مالک‌اند که صاحب بر همگان بر جهان فخر ‏فروخته‌اند، آنان که خلقت جهان برایشان بود، آنان که نخست خدای نشانشان کرد و بر ‏تخت خلافت جانشین خود گماشتشان و پس از چندی آنجا که خدا نبود و مرد و کشته ‏شد، خدا شدند و دوباره جهان را سرآغاز کردند،
در میان جشن والا نشینان در میان جشن ثروتمندان و اشرافان، در میان جشن خدایان همه ‏می‌درخشند، اینان آمده تا چشم‌ها را به خویش بدوزند و جهان را مالک شوند و میان ‏همه‌شان آنکه بیشتر درخشید شاه شاهان است،
پادشاه اربابان است و او است که جهان را مالک خواهد شد، حال گاه جهانی به ‏کوچکی بزم شبانه‌شان و گاه جهانی به وسعت جان همه‌ی جانداران
پادشاه این بزم آن است که می‌درخشد که پوست نحیفش به میان شیر استحمام شده است ‏دست و پاهایش را جماعتی ساعت‌ها آلایش کرده‌اند تا زیباتر از پیش شود، موهایش به ‏دست خبرگانی رنگ شد و آلایش شد تا به پیرایش چهره‌اش بیشتر بدرخشد او خورشید ‏میان آسمان است که به زمین آمده تا با نورش همه را روشن کند به همه بفهماند که ‏جهان از آن او و هم قماشان او است،
فرای آنچه بر او آلاینده‌اند تا او پادشاهی کند لباسی به تنش کرده است تا بدرخشد تا ‏بیشتر بر آسمان خدایی کند، حریر و ابریشم جنس لباسش است بر تنش، بر اندام تراشیده ‏شده‌‌اش می‌درخشد، به رنگ خون هزاری دردمندان، به خون تنشان رنگ دادند رنگ ‏زدند و بر او دیبا نشاندند تا بیشتر بدرخشد، خون بیشتر می‌درخشد او را بیشتر نمایان ‏خواهد کرد،
از دیربازان گفتند که خدا هم بیشتر برای خلقتش زمان گذاشت، آن‌قدر گذاشت تا از او ‏چیزی بیافریند که مثالش در جهان نیست پس چشم‌ها را رنگی داد بی‌همتا، بینی را خوش ‏تراش و کوچک کرد لبان را به رنگ خون در آورد تا آدمیان که تشنه به خون‌اند برای ‏مکیدنش خون هم را بمکند، اندامش را ساعت‌ها خدا تراشید تا بی‌همتا شود تا از ‏دیدنش اغوا کند همگان دست را ببرند و از دیدنش به خون خویش بنشینند که رنگ ‏دیبای او رنگ خون جماعت بیشماری از رنجبران است
او به پیش بود، با همه‌ی زیبایی و وقار، با هر چه برازنده‌اش بود مردمان به خاک ‏می‌افتادند و در برابر زیبایی‌اش هیچ برای گفتن نداشتند، جز سجود و تکریم پس بیشتر ‏فخر فروخت و خدایی کرد، به رنگ دیبایش چشمان افسون شد و همه مستانه به او و ‏وقارش چشم دوختند اما فرای هر چه نگاه‌ها را به خود کشاند دیگری بر جانش بیشتر ‏چشم‌ها را به خود دوخت
شال بزرگی که بر آسمان می‌درخشید، کیف و کفشی که از برقش نگاه‌ها را خیره ‏می‌کرد هر که در کنارش بود از دیدن این آلات بر اندامش دیوانه می‌شد و لب می‌گزید ‏این همه از آن او است او مالک به جهان ما است، جهان از او زیباتر به خود ندید و هر ‏چه زیبایی سهم او است در جهان
پس همه کفش‌ها را دیدند که می‌درخشید و برق می‌زد، از چرم پوست تن ماری بود که ‏تن‌پوش پاهای باریک او شده بود، شال گردنی که با رنگی از خون به قواره‌ی لباسش ‏می‌نشست چندی پیش تن‌پوش حیوانی بود از پوست و موی او ساختند که زیبایی همه از ‏آن او است باید که چنین رخت حقیران را از تن بکنند شده او را بدرند و دیبای حقیقین ‏از زیبایی را به تن آن کنند که لایق چنین زیبایی است
او آمد و همه را مست خود کرد، عطرش جهان را پر کرد و همه حلقه به گوش در ‏برابرش به خاک ماندند تا شاید یکی از میان این هزاران بر گزید تا بگذارد ذره‌ای به او ‏نزدیک شود به این الوهیت دستی بکشد و قدسی شود
آخر او معصوم و قدسی عالمیان بود
آنگاه که نشست، آنجا که پاهای بی‌مو سپید را بر هم گذاشت آب‌ها بر دهان آدمیان ‏خشک ماند نفس‌ها بالا و پایین نرفت که همه زیبایی از آن او است
اما زن آرام کیف را به روی میز گذاشت و شال را یک‌بار دیگر به دور گردن رها کرد ‏تا سینه‌های فشرده‌اش از میان دیبای حریر آتشین نمایان شود، به دیدن سینه‌های فشرده‌اش ‏مردان باز خویشتن را بدرند، دیوانه شوند، رسوا شوند و رسوا کنند هر چه او فرمان دهد ‏کنند که همه‌چیز از آن او است
در میان همین سلطه بود و در میان همین تحکم و قدرت که آرام لب به سخن داد همان ‏تکه پوست بی ارزش که تن‌پوش پاهای صیقلی داده خدا شده بود، حال دگر کفش بود ‏نه جان داشت نه می‌توانست چیزی بگوید اما سخن می‌گفت ناله می‌کرد درد داشت و از ‏دردهایش می‌گفت آرام به صدا آمد و رو به جهان گفت
این تکه‌ای از جان من است که دریده‌اید که به پای او کرده‌اید، پوست تنم را بر پای او ‏دیده‌ام
زن صدا را شنید اما هیچ نکرد و دوباره دست به میان شال به دور گردنش کرد، آن شال ‏که از موی تن حیوانی بود که کمی پیشتر دریده بودنش، اما حال حجابی شد میان ‏سینه‌های فشرده‌ی زن با جماعتی بیشماری که برای مکیدنش دندان تیز کرده بودند، او ‏آرام تکان می‌داد شال را به هوا می‌برد و با هر تکان بیشماری را مست و مبهوت به جای ‏می‌نشاند در میان همین تکان دادن‌ها در میان همین اغوا کردن‌ها بود که شال هم سخن ‏گفت آرام نجوا کرد
این حائل میان تو و این جماعت، پوست تن من است این ذره‌ای از جان و وجود من ‏است
زن دوباره شنید باز هم تأملی نکرد و دوباره دست به میان ران‌هایش برد، دست تکان داد ‏تا باز جماعتی را دیوانه کند کمی دورتر از او در میان میزی، مردی در کنار همسرش به ‏دل فریاد داشتن او می‌زد زنش دست به جانش برد و او را از خود راند
با تن، با جان، با صدا، با فریاد همه‌ی وجودش خدا را می‌خواند، الهه‌ی زیبایی را صدا ‏می‌زد و با دهان باز مانده با بزاقی که از میان لبانش بیرون می‌زد چشم به ران‌های زن ‏دوخته بود
زن خون پوش دستی به میان موهای حجیمش برد و تکانی بر آن داد همین بس بود تا ‏مرد در برابر زبان بیرون آورد و به یاد لبان زن لب خویش را خیس کند، خیس از بودنش ‏از لمس کردنش از مکیدن و در آغوش فشردنش
راسوی به میان سینه‌های زن فریاد زد:‏
طعم درد را چشیده‌ای، طعم زجر را چشیده‌ای از ترس به خود وامانده‌ای
زن که باز می‌خواست بی‌تفاوت ادامه دهد گفت:‏
آری همه را چشیده‌ام، درد کشیده‌ام، زجر برده‌ام، ترس را به جان خریده‌ام، خاموش ‏باش ای پست ذات بی‌سیرت
مار به میان حرفش دوید و آرام گفت:‏
پوست تنت را کنده‌اند، به درد کنده شدن پوستت به خود پیچیده‌ای
زن سراسیمه در حالی که پاها را از روی هم برمی‌داشت و صاف می‌نشست گفت:‏
آری پوست تنم را هم کنده‌اند، به جانم لانه کرده، به میان خونم خانه کرده‌اند، به تنم ‏دست برده‌اند و در حالی که این‌ها را می‌گفت با تکانی محکم و عصبی شال را از میان ‏سینه‌هایش برداشت و به روی میز نهاد
همین کافی بود تا سینه‌های فشرده‌اش بیشتر نمایان شود و مردان بیشماری از سراسر میزها ‏نیم‌خیز شوند، گویی می‌خواستند هجوم آورند، می‌خواستند او را بدرند، می‌خواستند او ‏را به جزئی از ملک خویش درآورند
راسوی بر میز افتاده گفت:‏
به ترس گلوله‌هایشان هیچ بر جان نداشتم، از هر بار آمدنشان به خویش لرزیدم، فرار ‏کردم به گوشه‌ای خزیدم تا از آن جلادان در امان بمانم اما آنان دست بردار نبودند و ‏همه‌ی عمر به تعقیبم درآمدند،
آیا به ترس مداوم زنده بوده‌ای؟
زن آشفته فریاد زد:‏
ای دیوانگان بی‌ارزش، شما را چه سود و ارزش بر جهان که حال پوست تنتان تن‌پوش ‏چنین زن پر آوازه‌ای شده است
گویی فریادهایش نماد بیرونی داشت که جماعت را بیشتر به سوی خود واداشت همه به ‏او چشم دوخته بودند اینبار نه تنها مردان که زنان و کودکان هم او را می‌دیدند، پس ‏فهمید که بلند سخن گفته است، چه می‌توانست کرد، لبخندی تحویل جماعت در برابر ‏داد و آرام سر فرود آورد تا از شر نگاه‌های دنباله‌دارشان خلاص شود
تا سرش به پایین افتاد در میان کفش‌ها چهره‌ی مار را دید و بر آشفت، ترسید، خویش را ‏به گوشه‌ای جمع کرد و نگاه را به دوردست‌ها دوخت
مار گفت: آری به شلیک گلوله‌هایشان به نزدیکی نفس‌هایشان به ترس بودنشان به ترس ‏زیسته‌ام
به لانه‌ات هجوم برده‌اند، از خانه‌ بیرونتان کرده‌اند، در دست گرفته‌اند و به ترس میهمانتان ‏کرده‌اند
زن آرام در خود ماند و هیچ نگفت زیر لب با خود دوره کرد این‌ها دروغ و دور از واقع ‏است
راسو گفت:‏
آری همه‌اش دور از واقع است، هیچ حقیقتی میان جهان ما نیست، ما کم ارزش و پوچ ‏هستیم و شما لایق به زندگی، ما فرزند نداریم، مادر نداریم ازدواج نمی‌کنیم و هیچ از ‏جهان نمی‌فهمیم، ما موجودات کم و بی‌ارزشی هستیم، اما درد را چه، آن را هم ‏نمی‌فهمیم؟
زن سر بلند کرد که با نگاه مستانه‌ی مردی به سینه‌هایش روبرو شد، مرد با چشم در حال ‏مکیدنش بود، خواست تا شال را به روی آن‌ها بیندازد که راسو ادامه داد:‏
آری ما رنج مرگ را هم نمی‌فهمیم، تیغ را بر گردن لمس نکرده‌ایم، اجسام تنمان را ‏دریدند و بی‌دست و پا، بی باله و دم، بی پوست و تن، رهایمان کردند و باز هم هیچ ‏نفهمیدیم که جهان از آن شما است
زن از کرده‌اش پشیمان شد و شال را بر نداشت اما نگاه مرد را بر جانش حس می‌کرد هر ‏لحظه به او نزدیک‌تر می‌شد، می‌آمد تا با او هم خوابگی کند و زن همه را می‌دید فریاد ‏زد:‏
من هم از همه‌چیز جهان بیزارم، از آدمیان، از خویشتنم و باز این را بلند و فریاد زنان ‏گفت، همین بس بود تا بیشتر نظر مردمان را به خویش جلب کند،
کم کم مردمان به گوش هم نجوا می‌کردند او دیوانه شده است،
زنان چه فخر به مردهای حریص خود می‌فروختند که او دیوانه شده است و زن که آرام ‏چشم دوباره به زمین دوخته بود مار میان کفش‌هایش را دید که آرام بالا می‌آمد تا روی ‏ران‌هایش رسید که زن سراسیمه خود را تکان داد، اما مار گفت:‏
من برای درد دادن نیامده‌ام، مرا چه به کار درد، ما دردکش دورانیم، شما صاحبان و ‏مالکان حق رنج دادن دارید، اما می‌خواهم بدانم که معنی درد را می‌دانی، به درد ‏زیسته‌ای این درد مدام و بی پایان را چشیده‌ای، این در کمین بودن انسان‌ها را دیده‌ای، ‏دیده‌ای چگونه به دام می‌اندازند در تله می‌درند دیده‌ای چگونه گردن‌ها را می‌بردند، ‏دیده‌ای که در برابر دیدگان مادر، کودک می‌کشند، در برابر کودکان، مادران را ‏می‌درند، دیده‌ای طفل به شکم مادر را دریده‌اند، همه‌ی این‌ها را دیده‌ای و آیا چنین ‏دردها را کشیده‌ای؟
زن دست‌هایش عرق کرده بود، مدام آن‌ها را به هم می‌فشرد، چهره‌اش به قرمزی دیبای ‏بر تن بود و عرق همه‌ی پیشانی‌اش را پر کرده بود، مستأصل و آرام با نجوا گفت
همه‌ی دردها را می‌دانم و کشیده‌ام دست از من بدارید
این را نجوا کنان گفت، طوری که کسی متوجه او نشود اما چهره‌اش آن‌قدر آشفته بود ‏که همه به او چشم بدوزند و هیچ شباهتی با زن آتشین نخست شامگاهان در بزم، در او ‏نجویند.‏
راسو گفت: دردها را کشیده‌ای، چگونه رنج تن و جان ما را به جان کرده‌ای چگونه از ‏رنج ما دیبای به تن می‌سازی و از داشتن تن‌پوش جان ما به خود می‌بالی؟
زن خیس عرق بود و دستانش را به هم می‌فشرد به شال چشم دوخت و چند بچه راسو را ‏در آن دید که به جست و خیز به هم می‌خورند، گاه همدیگر را فشار می‌دهند، گاه گاز ‏می‌گیرند، گاه می‌پرند و چشمانش پر از اشک شد،
نگاه را به کفش و کیف دوخت و اشک‌های مانده در چشمان مارها را دید که با ‏چشمانی دردآلود به او چشم دوخته‌اند، اشک می‌ریزند و به او نگاه می‌کنند،
چشم بر حاضران دوخت، مردان باز هم با همه‌ی اتفاقات با هر چه پیش آمد با چهره‌ی بر ‏آشفته‌ی زن، با عرق بر پیشانی، با خونی رنگ صورت و هر چه که بود باز هم به نوک ‏پستان‌هایش چشم دوخته بودند، برخی لب‌هایش را به دل می‌مکیدند و برخی ران‌هایش ‏را برانداز می‌کردند، همه را می‌دید، نگاه تب‌دار آنان را به خود لمس می‌کرد و به خود ‏می‌سوخت، یاد دستان مزاحم افتاد، یاد لمس تنش افتاد، یاد دریده شدن اندامش افتاد، ‏یاد فریادهایش، رنج بردن‌هایش، همه را به برابر دید، آدمیان را دید که به دست آتشین و ‏آتش، تنش را می‌درند،
تن او نیست تن بیشمار حیوان‌ها است، تن همه است، هر که در پیش است و بیشتر از ‏همه‌ی آن‌ها دید که نه تن او را لمس نکرده‌اند که خودش پیش قراول این جماعت ‏است، به داس بر دست، به قداره بر خون، به خون بر دهان می‌درد، خون می‌ریزد گاه ‏می‌خورد، گاه می‌نوشد، گاه به تن می‌کند و گاه بهره کشیده است
همه را می‌دید و دیوانه شده بود تا چشم به شال انداخت دید، دو کودک راسو به او ‏چشم دوخته‌اند و در میان نگاه‌های دردمند و دنباله‌دارشان جنازه‌ی راسویی را پوست ‏می‌کنند
در میان همین دیدن‌ها بود که راسو مار و هزاری دیگر از حیوانات رو به او گفتند:‏
ما جانیم و عاشق به زندگی کردن ما را امان ده که زندگی کنیم
زن برخاست فریاد زد دست‌ها را به دور سرش گذاشت کفش‌ها را درآورد، کیف را به ‏زمین پرت کرد و در حالی که شال روی میز بود به بیرون بزم آدمیان رفت،
فریاد می‌کشید و می‌دوید، انسان‌ها برخاسته بودند به او چشم دوختند و او را که دیوانه ‏شده بود نظاره می‌کردند که ترسان و با چشمان گریان می‌دوید و مدام فریاد می‌زد
مرا امان دهید، مرا امان دهید
زن فریاد می‌زد و می‌دوید و آدمیان در بزم که او کمی از آنان دور شده بود به ‏حرف‌های خود ادامه دادند، زنان از دیوانگی او با آب و تاب گفتند، از کمالات خود ‏خواندند کودکان بازی کردند و مردان دوباره زنی را جستند تا به پستان‌هایش چشم ‏بدوزند، لبانش را در خیال بمکند و دوباره زندگی آدمیان به جریان افتاد، اما در همه‌ی ‏این‌ها و بیشتر و فراتر از آنان اینبار کسانی بودند که فریادها را شنیدند و دریافتند و نه امان ‏که جهان را جان پنداشتند که همه زندگی کنیم، آزاد و رها و بی‌هیچ آزار