به پیش آمد یکی حیوان چالاک
پر از خشم و غضب ای وای بر باک
همه دنیا و فکرش یاد آن مرد
به یاد آن برادر مالک درد
بگفتا با خودش هر نام زشتی است
همه لایق به نام او پلشتی است
همه حق و همه ملک مرا خورد
همهجان مرا بر لب بر آورد
اگر او این نبودا من چنین بود
چنین بیچارهای بر پشت زین بود
همو بودا که با صد حربه پستی
همه سهم مرا او پیش دستی
به سهم ارث خود او قانع کس بود
به خوردن مفت خواری بل هوس بود
بدینسان پیش رفت و پیشتر خورد
همه سهم یتیمان را به در برد
چرا اینسان بدو مهر است بر جان
چرا او را به لالا است مهمان
چرا مادر پدر هر جان همو دید
چرا از دیدنش اینسان برقصید
چرا هر لطف و هر مهری بر او بود
چرا صاحب بر این دنیا همو بود
چرا هر جان زیبایی همو دید
چرا هرسان به عشق او برقصید
مرا اینسان مرا در پست وا داد
چرا از پستیام شاد است بر زاد
همو عامل به هر زشتی جهان است
سبب بر ماندن من خویش جان است
اگر اینسان به زشتی راه دارم
همه از لطف آن شیطان در آن است
برادر نام او صد دشمنی پست
همه در پستیاش در خویش بنبست
کسی همپای او در زشتتن نیست
کسی آسوده نتواند به جان زیست
که چون دیوانگان او راه یابد
همه تن را به پیش خار دارد
به خار آن زبان چرب هر جان
به خاری میکشد هر جای جان است
چه باید کردن آری بر چنین روی
چگونه باید او را ساختن پوی
چگونه در کنارش آن نفس نیست
به جانت او به سم آغشته تن کیست
نباید کشتنا باید بریدن
نفس جان را از او اینسان دریدن
که او با جان زشتش هر تنی کشت
به کشتارش همه آسوده تن مشک
چنین حیوان چالاکی به پیش است
تمام کینه را در پیش خویش است
برفتا تا برادر را به جا بست
به پای او نشان دادن چنین پست
برفت و نیتش را خواند از روی
از این چالاکی و کشتار جان خوی
به بالای سر آن تن برادر
بیامد خشمگین و خشم آذر
به چالاکی یکی چاقوی تن کرد
به خون سرخ او دیبای تن کرد
بدینسان چشم ترسان کرد او باز
بگفتا جان برادر چیست این راز
چرا بر جان من چاقوی کردی
چرا اینسان به خونم جوی کردی
چه کردم با تو ای جانم برادر
که اینسان درد را با مویه کردی
همینسان اشک از چشمان او ریخت
زمین ریزد به خونش خون خود ریخت
به چالاکی برون دارد چنین تیغ
یکی ده تا و چندین ضرب لغزید
به جان دردمند آن برادر
یکی یک تا یکش لانه بر آن درد
همهجانش پر از خون خون زمین دید
از این مرگ نفس جانش بترسید
به خود بر دست بر جانش نگاهی
خودش را دید او در این تباهی
چگونه من نفس جانم بکشتم
چگونه قتل کردم وای کشتم
مگر اینسان پلیدی خانهام بود
مگر دارد جهان زشتی چنین رود
سرش در دست فریادی جهان داد
صدای نالهاش دنیای جان داد
به تکرارش بگوید نام جان را
بگوید نام آن اخوان جان را
ولیکن او که بر تیغ است از خون
به مرگ خویش مهمان است مجنون
همه تیغ جهان را لانه جان کرد
به جان خود همه تیغان عیان کرد
مگر دارد جهان اینسان به زشتی
چنین دیوانه سر در این پلشتی
مگر تاند کسی جان کسی کشت
مگر تاند به نیت کشت از پشت
برادر نه بگو صد پشت از دور
مگر تانی به کشتن وای ای کور
چشانش هیچ ناداند نبیند
نخواهد هیچ تن را او ببیند
نخواهد خویشتن را خویشتن کشت
همان قداره را بر جان خود برد
به مرگش جان و در جانش که میسوخت
به یکباره تکانی چشم جان دوخت
همان حیوان که در کابوس خود کشت
خودش جان بردار را چنین کشت
در این کشتن همه کابوس جان دید
چنین کابوس زشتی را عیان دید
که انسان در دل این سالها پست
همه کشت است او قاتل شدا مست
برادر کشت خواهر کشت جان را
سر مادر برید و جان جان را
یکی از دیگران را کشت در پیش
همه حیوان به قربانی خود کشت
هزاری راه بر کشتن جهان داد
به تیغا او بلندی را نشان داد
سر کوهی یکی را پرت جان کرد
به تیغ کند مرگش مرگ خان کرد
تکانهای مداوم زجر هر بار
به زجر پیشتر زجری نشان کرد
دوباره کشت هر تن را که پیداست
نهان را او درید و باز زان کرد
چنین حیوان که از دیدن به خود گفت
مرا کابوس مرگ است مرگ هم خفت
چنین دیوانه کاری جای جان نیست
به جانم جان شیرینم از آن نیست
بخواند زیر لب گفتا چنین او است
همهجام جهان آزاد جان دوست
که جان تنها نها ارزش همان است
به آزارش جهان زشتی و خان است
به تکرار رهایی گفت قانون
همه آزاد، آزار از جهان دور
به لالای شبانه خواند تکرار
همه آزاد و آزار از جهان دور